دیشب زمانی که چشمها را بروی شب کبود از تازیانه زمان بستم ..قدم زنان به مهمانی پلکهای خیسم گذاشتی..چقدر آرام بودی آنقدر آرام که چشمانم دیدن رویایت را باور نداشت....دویدنم به سویت در آن سوی پلکم زیبا بود
..دستانت از همیشه بخشنده تر بود زیرا از دستان لرزانم دریغشان نکردی..دستانم در میان دستانت چیزی جز گرمی و مهربانیت را حس نمی کرد..میدانم آنقدر زیبا بودی که ا ز یادم رفت که اینها فقط یک رویا ست....






