تبليغاتX
می نویسم به یاد کسی که به یادم نیست.....

دیشب زمانی که چشمها را بروی شب کبود از تازیانه زمان بستم ..قدم زنان به مهمانی پلکهای خیسم گذاشتی..چقدر آرام بودی آنقدر آرام که چشمانم دیدن رویایت را باور نداشت....دویدنم به سویت در آن سوی پلکم زیبا بود..دستانت از همیشه بخشنده تر بود زیرا از دستان لرزانم دریغشان نکردی..دستانم در میان دستانت چیزی جز گرمی و مهربانیت را حس نمی کرد..میدانم آنقدر زیبا بودی که ا ز یادم رفت که اینها فقط یک رویا ست....

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 22:21 |

همه چیز دنیا دو روزه حرفا اشکا عشقا ....چشاتو که باز می کنی می بینی خودت هستی و حرفای دو روزه

اون موقعه هست که می بینی خودتم داری می شی مثل حرفا دو روزه..یه روز زنده ای و یه روز مرده...

یه روز زنده ای به امید این دو روز یه روزم می میری از مرگ این دو روز..این دنیا چاره ای نذاشته باید عادت کرد به این دو روزا.......باید عادت کرد به خزان وبهارش..باید عادت کرد به سرنوشتش..دنیا شده مثل هوای بهاری یا آفتابیه یا بارونی

اما وقتی هم دقیق می شی می بینی هم بارونش دل گیر هست هم آفتابش هیچ کدوم هم فرقی نداره...

دنیا نه سیاه ست نه سفید نه سخته نه آسون دنیا فقط دنیا است همینه که معلوم نیست آدم توش زندونیه یا آزاده....!

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 و ساعت 11:12 |
شب دلتنگيهاست
در دلم ياد تو لبريز تنم سرد و صبور
غم خاموش مرا كسي اي كاش دمي بنوازد
زندگي صحنه بي تابي هاست
پشت آن كوه بلند
روي اين خاك حقير
در دل صخره سنگ
يا در اين بركه پير
زندگي جريان دارد
زندگي جريان دارد
زندگي جريان دارد...

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 16:46 |
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست! وعشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ..اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 18:15 |
دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد........ از اشک پرسیدم چرا اومدی؟؟ گفت آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست .........

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 18:13 |
آهنگر

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید.

روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:

« تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند

دوست داشته باشی! »

آهنگر سر به زیر آورد و گفت:

« وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم

یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم

و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید.

اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود

اگر نه آن را کنار می گذارم.

همین موضوع باعث شده است که

همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا!

مرا درکوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار....

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 18:11 |
خداوندا توانی ده فزون ده

که این بیچارگی از نو بسازم

که عمری مهر خود بر او نشانده

ولی ناگه به آنی دل شکاندم.......

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 13:54 |

و بسیار است فاصله های من و تو

دیروز و امروز و فردا

بودم و بودی و بودیم

ولی امروز هستم و نیستی و

نابودم

+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 13:52 |
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 13:49 |
مرا کسی نساخت
خدا ساخت
نه آنگونه که کسی می خواست
که من کسی نداشتم که او بود مرا ساخت. آنچنان که خودش میخواست
وقتی میخواستند کار دل را سینه ام آغاز
کنند
کسی نبود تا از خزانه دلهای خوب بهترین را برگزیند

تنهابودم
چون اکنون....

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:31 |

گفتمش دل می خری؟....پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند...

خنده کردو دل زدستانم ربود..

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود.....

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:28 |
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:27 |
نمی دانم قصد آمدن داشتی یا نه.

نمی دانم از بین دستهای رو به آسمان آمده ، می خواستی دستم را بگیری یا نه.

نمی دانم می خواستی شاهدم باشی یا نه.

نمی دانم می خواستی به نجوای پر از نیازم پاسخ بدهی یا نه.

نمی دانم می آمدی یا نه ،

نمی دانم ، نمی دانم ...

فقط می دانم دیدی لحظه ای را که بریدم و نا امید از همه جا ، به سراغت

آمدم و صدایت کردم.

می دانم که شنیدی دل تنگی هایم و دیدی خستگی هایم را...

حالا می خواهم بگویم که بی تو بودن کار من نیست ،

برای همین صدایت کردم...

برای همین باز می خواهم صدایت کنم تا بگویم اگر بخواهی شهود امرت می شوم .

باشد کسی که دوستش داری و دوستش دارم ،آرامش را در کنار

تو لمس کند، حتی اگر تا همیشه هیچ دادگاهی حکم برائتم را ندهد...

مرا هم همین بس که بدانم می دانی دیدن لبخند تو را محتاجم...

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:23 |

هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست....

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:21 |
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:19 |
http://www.arpapic.com/Images/adeu.jpg

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت 23:13 |


Powered By
BLOGFA.COM