|
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست! وعشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ..اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
18:15 |
دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد........ از اشک پرسیدم چرا اومدی؟؟ گفت آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست .........
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
18:13 |
آهنگر
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: « تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند دوست داشته باشی! » آهنگر سر به زیر آورد و گفت: « وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا درکوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار.... + نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
18:11 |
خداوندا توانی ده فزون ده
که این بیچارگی از نو بسازم که عمری مهر خود بر او نشانده ولی ناگه به آنی دل شکاندم....... + نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
13:54 |
و بسیار است فاصله های من و تو دیروز و امروز و فردا بودم و بودی و بودیم ولی امروز هستم و نیستی و نابودم + نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
13:52 |
+ نوشته شده توسط مریم در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت
13:49 |
مرا کسی نساخت خدا ساخت نه آنگونه که کسی می خواست که من کسی نداشتم که او بود مرا ساخت. آنچنان که خودش میخواست وقتی میخواستند کار دل را سینه ام آغاز کنند کسی نبود تا از خزانه دلهای خوب بهترین را برگزیند تنهابودم چون اکنون....
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت
23:31 |
گفتمش دل می خری؟....پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند... خنده کردو دل زدستانم ربود.. تا به خود باز آمدم او رفته بود دل زدستش روی خاک افتاده بودجای پایش روی دل جا مانده بود..... + نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت
23:28 |
نمی دانم قصد آمدن داشتی یا نه.
نمی دانم از بین دستهای رو به آسمان آمده ، می خواستی دستم را بگیری یا نه. نمی دانم می خواستی شاهدم باشی یا نه. نمی دانم می خواستی به نجوای پر از نیازم پاسخ بدهی یا نه. نمی دانم می آمدی یا نه ، نمی دانم ، نمی دانم ... فقط می دانم دیدی لحظه ای را که بریدم و نا امید از همه جا ، به سراغت آمدم و صدایت کردم. می دانم که شنیدی دل تنگی هایم و دیدی خستگی هایم را... حالا می خواهم بگویم که بی تو بودن کار من نیست ، برای همین صدایت کردم... برای همین باز می خواهم صدایت کنم تا بگویم اگر بخواهی شهود امرت می شوم . باشد کسی که دوستش داری و دوستش دارم ،آرامش را در کنار تو لمس کند، حتی اگر تا همیشه هیچ دادگاهی حکم برائتم را ندهد... مرا هم همین بس که بدانم می دانی دیدن لبخند تو را محتاجم... + نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت
23:23 |
هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست.... + نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت
23:21 |
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت
23:19 |
http://www.arpapic.com/Images/adeu.jpg
+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 و ساعت
23:13 |
|
|